تبليغاتX
عطر باران

عطر باران

از هر دري سخني

دو كلمه حرف حساب

  • ما زمان را تلف نمی کنیم، زمان است که ما را تلف می کند.
  •  تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است.
  •  امروز، اولین روز از بقیه عمر ماست.
  •  هرکس، آنچه را که دلش خواست بگوید، آنچه را که دلش نمی خواهد می شنود.
  •  هر گاه مشکلی را مطرح می کنید، برای رفع آن هم راه حلی پیشنهاد کنید.
  •  اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد که متعلق به گذشته هستید.
  •  انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند که خیال می‌کند دیگران را فریب داده است.
? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: دوشنبه 27 آبان1387 ? موضوع: ?

حرف

یه کاغذ سفید را هرچقدر هم که سفید و تمیز باشد ،کسی قاب نمی گیرد

 برای ماندگاری باید :

حرفی برای گفتن داشت

? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: شنبه 25 آبان1387 ? موضوع: ?

بعضي ها

بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است

بعضی به كیفشان و بعضی به كارشان

بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه

 بعضی‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو

بعضی‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه
بعضی‌ها یك عمر زندگی می‌كنند برای رسیدن به زندگی
بعضی‌ها حمال كتابند .

بعضی‌ها بقال كتابند . بعضی‌ها انبارداركتابند .

بعضی‌ها كلكسیونر كتابند
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند

 بعضی‌ها را باید قاب گرفت بعضی‌ها را باید بایگانی كرد
بعضی‌ها را باید به آب انداخت بعضی‌ها هزار لایه دارند

بعضی‌ها ارزششان به حساب بانكی‌شان است 
بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفكر جماعت نه
بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند

 بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند
بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند  

بعضی‌ها برای پول همه كاره می‌شوند
بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند

 بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند
بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند

 بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند
بعضی‌ها نان خشك و خالی میخورند

 بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند 
 


ادامه مطلب
? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: جمعه 24 آبان1387 ? موضوع: ?

تهران قديم ( 1250 شمسي )




تهران در 137 سال پيش
? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: دوشنبه 13 آبان1387 ? موضوع: ?

همسر

رمز پنهان در انگشت حلقه چیست؟

چرا حلقه‌ی ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید تا معجزه‌ای شگفت‌انگیز را متوجه شوید.

ابتدا کف دو دستتان را روبه‌روی هم قراردهید و دو «انگشت میانی» دست‌های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید. چهار انگشت باقی‌مانده را از نوک آن‌ها به هم متصل کنید. به این‌ترتیب، تمامی پنج انگشت به قرینه‌شان در دست دیگر متصل هستند.

 - سعی‌کنید « انگشت‌‌های شست » را از هم جدا کنید. انگشت‌های شست، نمایانگر « پدر و مادر» هستند. انگشت‌های شست می‌توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان‌ها روزی می‌میرند. به این‌صورت پدر و مادر، روزی ما را ترک خواهند کرد و خود ما نیز زمانی که شریک زندگی مان را انتخاب کنبم ،خانه ی پدری را ترک می کنیم .

 - دوباره انگشت‌های شست را به هم متصل‌کرده و سعی‌کنید «انگشت‌های دوم» را از هم جدا نمایید. انگشت‌های دوم (انگشت اشاره) نمایانگر «خواهران و برادران» هستند. آنان هم برای خود ، همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که آنان ما را ترک کنند.

 - حال پس از متصل کردن انگشت‌های اشاره ، سعی‌کنید « انگشت‌های میانی » را از هم جدا کنید. انگشت‌های میانی، نمایانگر «خود» ما هستند که وجود آن‌ها نشانه‌ی ارتباط ما با کل اعضای خانواده می‌باشد.

 - اکنون انگشت‌های میانی را روی هم بگذارید و «انگشت‌های کوچک» را از هم جدا کنید. انگشت کوچک، نماد «فرزندان» هستند. دیر یا زود آنان ما را ترک می‌کنند تا به‌دنبال زندگی خود بروند.

 - انگشت‌های کوچک را نیز روی هم بگذارید. سعی‌کنید «انگشت‌های چهارم» (همان‌ها که در آن حلقه‌ی ازدواج را قرارمی‌دهیم) را از هم باز کنید. به احتمال زیاد متعجب خواهید شد که به‌سختی می‌توانید آن‌ها را از هم باز کنید به این دلیل که آن‌ها نماد « زن و شوهر » هستند و برای تمام عمر به هم متصل باقی‌می‌مانند.

عشق‌های واقعی همیشه و همه‌جا به هم متصل باقی‌ خواهند ماند.

هر چند مطلب فوق یک افسانه ی چینی است اما اگر هر کدام از ما با این حس که پیوندمان با همسرمان ناگسستنی است و تحت هر شرایطی باید در کنار هم بمانیم زندگی مشترک را شروع کنیم ، آن وقت خیلی بهتر با مشکلات که لازمه ی هر زندگی است کنار می آئیم .

یادمان باشد همسرمان بهترین مونس ،دوست ،شریک ،غمخوار، تکیه گاه و... است.

 
? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: دوشنبه 13 آبان1387 ? موضوع: ?

رو به خدا



گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور می‌چرخد و آدمی‌ رو به‌ خدا. ما همه‌ آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان‌ به‌

خاك‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست.

آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد.
آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و كارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید كاری‌ ندارد. او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌كند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.
دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است. آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا. بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.
آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ كه‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند. و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌كنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌كنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد. گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند. زیرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.
جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد. تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. خداحافظی‌ كردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ كه‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد، نام‌ انسان‌ آیا كسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟
آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم 




? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: دوشنبه 6 آبان1387 ? موضوع: ?

مهر

   چون برگ پائیزی که باد گاهی نوازشم می کند،

  سوار بر تکه ابری می شوم سرشار از آرزوهای محال ..

  گاهی هم سوار بر امواج متلاطم دریای بی مهری..

  بعضی ها از صدای شکستنم ذوق می کنند و از من صدای التماس را آرزو دارند اما ..... 

  من محبت را از مردمانی خواستم که عشق را نمیشناسند

 خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من

ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت ..

? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: دوشنبه 6 آبان1387 ? موضوع: ?

زندگي مدرن

مغايرتهاي های زمان ما

 

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛

 راحتی بیشتر اما زمان کمتر؛  

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛

آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم؛

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛

 داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر؛

بدون ملاحظه ایام را میگذرانیم، خیلی کم میخندیم، خیلی تند رانندگی میکنیم، خیلی زود عصبانی میشویم، تا دیروقت بیدار میمانیم، خیلی خسته از خواب برمیخیزیم، خیلی کم مطالعه میکنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه میکنیم و خیلی بندرت دعا میکنیم؛

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت میکنیم، به اندازه کافی دوست نمیداریم و خیلی زیاد دروغ میگوییم؛

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را؛


ادامه مطلب
? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: دوشنبه 6 آبان1387 ? موضوع: ?

در باره من

شاعرو ادیب نیستم تحصیلاتم مدیریت است اما با شعروادب زندگی می کنم . این روزنه را با نام عطر باران به روی دوستان، برای رهایی از حصار تنهایی لحظه های دلتنگی ام گشوده ام...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· ده کتاب
· بدون شرح
· کودک
· فردا
· باز هم خدا
· سفره خالی
· دو قلوها
· تربیت
· حرف
· رمضان


لينکهاي روزانه

· لغت تنها
· گنجشک پر
· جوادی
· سامان
· نارستون
· 1000 آینه
· سفرهای زندگی
· تبيان


آرشيو موضوعي

· اجتماعي
· ديني


امکانات



اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد

من فداي آنكه مي فهمد مرا
فهرست سایتهای فارسی
onLoad and onUnload Example