تبليغاتX
عطر باران

عطر باران

از هر دري سخني

حرم




يك عكس خيلي قديمي از حرم امام رضا (ع)
? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: دوشنبه 25 آذر1387 ? موضوع: ?

ناگهان چه زود

ناگهان چه زود .....

روزی از همین دقیقه های پشت هم

 

          روزی از همین دوبا ره های نو به نو

 

 توی یک فضای رنگ رنگ و دیدنی

 

                          یک نفر رسید و قصه پا گرفت

 

                                               قصه ای که اولش سه نقطه

 

 قصه ای که اولش...

 

             راستی!

 

              قصه ازکجا شروع شد؟!

 

 از یکی نبود !؟

 

 نه یکی همیشه هست

 

       یک نفر که قصه گوی قصه ی من و شماست

 

             یک نفر که قصه ی من و تو را خودش نوشت

 

"   با همان حکایت همیشگی 

 

  ناگهان چه زود...

 

ناگهان چه زود پنج سال رفت

 

 پنج سال هفته هفته کار و کار

 

 پنج سال لحظه لحظه خاطره

 

 پنج سال خوب

 

                        سالهای روشنی که سر شدند

 

                                   پشت هم برای بچه ها

 

 لحظه های ساده ای که هدیه شد

 

 به قلبهای صاف و بی ریای بچه ها

 

 عشق بود و بچه ها و فرصتی چقدر کم

 

   ساده بود و سخت

 

   اینکه عاشقانه با دقیقه ها بجنگی و باز هم

 

  لب به خنده وا کنی

 

خوش به حال تو

 

 خوش به حال تو که لحظه لحظه ی تلاش صادقانه ات

 

   بوی عشق می دهد

 

   توی صفحه صفحه ی کتاب زندگی

 

   یک حکایت همیشه خواندنی ست

 

 روز ها می روند و لحظه ها تمام می شود ولی

 

                                            عشق ماندنی ست

 

  فرصتی نمانده

 

     لحظه ها چه زود می روند

 

               قصه لحظه لحظه صفحه می خورد و باز

 

باز هم همان حکایت همیشگی

 

ناگهان چه زود ...نه

 

همیشه وقت هست

 

         نیره کاشی- سمنان  

? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: دوشنبه 25 آذر1387 ? موضوع: ?

قضاوت




آیا قضاوت کردن ؛ کاره ساده ای است ؟

اگر پاسخ شما خیراست ؛ پس چگونه است که بعضی انسانها ؛ سریع نسبت به اعمال خوب وبد دیگران ؛ قضاوت میکنند  ؟

? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: دوشنبه 25 آذر1387 ? موضوع: ?

انصاف

همیشه از خوبی های آدم ها برای خودت یه دیوار بساز .

پس هر وقت در حقت بدی کردند ...

 فقط یه آجر از دیوار بردار...

 بی انصافیه اگه دیوارو خراب کنی .

? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: یکشنبه 24 آذر1387 ? موضوع: ?

يادم باشد

 

 يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دورنگي را با كمتر از صداقت ندهم .

 يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم .

 يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و ازآسمان درس پاك زيستن

 يادم باشد با سنگ هم لطيف رفتار كنم؛ مبادا دل تنگش بشكند

 يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان .

? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: جمعه 22 آذر1387 ? موضوع: ?

خدايا آمده ام

خدايا ! آمده ام تا به سخاوت دستان تو دو ركعت نماز شكر بخوانم .

وقتي نغمه ها نجوا و نجواها سكوت مي شوند تو در دلم تجلي مي كني و من دوباره متولد مي شوم .

خشنودي تو ديواري است كه به جاي محاصره آزادي مي آفريند .

خشنودي تو بامي است كه هراس فرو ريختنش نيست .

خشنودي تو رهايي را هديه مي كند .

? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: پنجشنبه 21 آذر1387 ? موضوع: ?

ايمان

ايمان

کوهنورد ي  می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد
ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب ، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همان طور که از کوه بالا می رفت ناگهان پایش لیز خورد. در حالا که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود  می گرفت.
همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان اسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند
.

خدایا کمکم کن.

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد: چه می خواهی.

-ای خدا نجاتم بده.

واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم.

-البته که باور دارم.

اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.

یک لحظه سکوت....و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.

 گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: دوشنبه 11 آذر1387 ? موضوع: ?

تاسف

چقدر باعث تاسفه .......

 

ــ چقدر تاسف  داره که یک ساعت عبادت به درگاه خداوند دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 90 دقیقه فوتبال مثل برق و باد می گذره!

ــ چقدر تاسف داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار زياديه  اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

ــ چقدر تاسف داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم وقت كم مي آريم .


 ــ چقدر تاسف داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن یا دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از یه رمان عاشقانه آسونه!
ــ چقدر تاسف داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما در يك مسجد يا يك مكان مذهبی تمايل داريم در رديف آخر باشيم .

ــ چقدر تاسف داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

ــ چقدر غير منطقي است  که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
ــ چقدر تاسف داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

( تاسف داره . اینطور نیست؟! )

ــ دارید می خندید؟ ... تاسف مي خوريد ؟ ... يا دارید فکر می کنید؟


ــ بياييد به اين حرفها فكر كنيم  و از خداوند سپاس گذار باشیم که او خدایی دوست داشتنی است

.
ــ آیا این تاسف نداره  که وقتی که می خوا هید این حرفارو به بقیه منتقل كنيد  خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقادي  ندارند؟!!!

تاسف داره؟ ...... نه ؛ متأسفانه آره تاسف داره .

 

? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: سه شنبه 5 آذر1387 ? موضوع: ?

زندگي

زندگي شهد گل است

     كه زنبور زمان مي نوشد

 

       آنچه مي ماند عسل خاطره هاست

? +? نويسنده: فضل اله موحدي ? تاريخ: جمعه 1 آذر1387 ? موضوع: ?

در باره من

شاعرو ادیب نیستم تحصیلاتم مدیریت است اما با شعروادب زندگی می کنم . این روزنه را با نام عطر باران به روی دوستان، برای رهایی از حصار تنهایی لحظه های دلتنگی ام گشوده ام...


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· ده کتاب
· بدون شرح
· کودک
· فردا
· باز هم خدا
· سفره خالی
· دو قلوها
· تربیت
· حرف
· رمضان


لينکهاي روزانه

· لغت تنها
· گنجشک پر
· جوادی
· سامان
· نارستون
· 1000 آینه
· سفرهای زندگی
· تبيان


آرشيو موضوعي

· اجتماعي
· ديني


امکانات



اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد

من فداي آنكه مي فهمد مرا
فهرست سایتهای فارسی
onLoad and onUnload Example