توی زندگی ، تفاوت آدم ها در نگاهشون به زندگی ، به اندازه تعداد اونهاست . همان طور که صورت و ظاهر ادم ها با هم فرق داره ، افکار و رفتارشون نیز با هم تفاوت داره .به نوعی می شه گفت هر انسانی یک کتابه . تا زمانی که بازش نکنی و نخونیش ، نمی تونی اون رو کامل بشناسی .. البته کار آسانی هم نیست و نیاز به سعه صدر داره . چون گاهی بعضی کتاب ها اونقدروحشتناک هستند که تا چند وقت از خوندنشون کابوس می بینی و آشفته می شی ولی خوندن بعضی از کتاب ها روحت رو جلا میده و دلت رو آرام می کنه . کاش همه کتابها ( ببخشید همه آدمها ) اینگونه بودند .
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه ميگفت: ميآيد، من تنها گوشي هستم كه غصههايش را ميشنود و يگانه قلبيام كه دردهايش را در خود نگه ميدارد و سر انجام گنجشك روي شاخهاي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت
و خدا لب به سخن گشود: "با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست".
گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي كسيام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه ميخواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانهات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيام بر خاستي. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريههايش ملكوت خدا را پر كرد.
وقتی سوار هواپیما میشویم اگه کنار پنجره نشسته باشیم همیشه بعد از مدتی نگاه کردن به بیرون و زمین از اون ارتفاع یه حس عجیبی به ما دست میده....وقتی هواپیما از روی مناطق متفاوتی با سرعت رد میشه که آدمهایی با فرهنگ ٬ مذهب ٬ عقاید ٬ زبان و نژاد های مختلف دیگه دارن زندگی میکنن / از اون ارتفاع وقتی به آدمهایی که به اندازه سر سوزن هم دیده نمیشن و خونه ها و شهرهایی که بزور کمی از خاطرات کوچیکیمون بزرگتر بنظر میان نگاه میکنی و یه کم که فکر میکنی میبینی که توی همین خونه ها و تو وجود همین سر سوزنها چقدر امید و آرزو و غم و شادی و محبت و حسادت و کینه و دروغ وصداقت و ... داره فوران میکنه و میبینی تمام چیزهایی که واسش شب و روز تلاش میکردی خیلی کوچیکتر از اونیه که بخوای از اینجا ببینیش و لذت ببری شاید بفهمی که زندگی چقدر غبار گونه و کوچک به نظر میاد...
دوباره به این نقطه نگاه کنید.آنجا زمین ست. خانه آنجاست. ما آنجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند.
مجموع تمام خوشی ها و رنج های ما ٬ مذاهب دلگرمکننده٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی ٬ هر شکارچی و صیاد٬ هر قهرمان و ترسو٬ هر آفریننده و نابودکننده تمدنی ٬ هر شاه و رعیتی ، هر زوج جوان عاشقی ، هر کودک امیدواری ، هر مادر و پدری ، هر مخترع و مکتشفی ، هر معلم اخلاقی ، هر سیاستمدار فاسدی ، هر ابرستارهای ، هر رهبر کبیری و هر قدیس و گناهکاری در تاریخ نوع بشر آنجا زیسته اند روی همین نقطه غبارگونه معلق در پرتو آفتاب .
شاعرو ادیب نیستم تحصیلاتم مدیریت است اما با شعروادب زندگی می کنم . این روزنه را با نام عطر باران به روی دوستان، برای رهایی از حصار تنهایی لحظه های دلتنگی ام گشوده ام...